وقتی
شمعها سُخن می گویند
**** candles****

چهار شمع به آهستگي مي سوختند،در آن محيط آرام صداي صحبت
آنها به گوش مي رسيد
------------------------------------------------------------------
شمع اول گفت
: من صلح و
آرامش هستم،هيچ کسي نمي تواند
شعلهَ مرا روشن نگه دارد من باور دارم که به زودي
مي ميرم.......سپس شعلهَ صلح و آرامش ضعيف شد تا به کلي
خاموش شد
------------------------------------------------------------------

شمع دوم گفت:من ايمان واعتقاد هستم،ولي براي بيشتر آدم
ها ديگر چيز ضروري در زندگي نيستم
پس دليلي وجود
ندارد که ديگرروشن بمانم.........سپس با وزش نسيم ملايمي
ايمان نيز خاموش گشت
------------------------------------------------------------------

شمع سوم با
ناراحتي گفت:من عشق هستم
ولي توانايي آن را ندارم که ديگر روشن بمانم،انسان ها من را در حاشيه
زندگي خود قرار داده اند و اهميت مرا درک نمي کنند،آنها حتي
فراموش کرده اند
که به نزديک ترين کسان خود عشق
بورزند..............طولي نکشيد که عشق نيز خاموش شد
------------------------------------------------------------------

ناگهان کودکي وارد اتاق شدو سه شمع خاموش را ديد،گفت:چرا
شما خاموش شده ايد،همه انتظار
دارند که شما تا
آخرين لحظه روشن بمانيد.........سپس شروع به گريه کرد...........پــــــــس
------------------------------------------------------------------

شمع چهارم
گفت:نگران نباش تا زماني که من وجود دارم ما
مي توانيم بقيه شمع ها را دوباره روشن
کنيم،مـن
امـــيد هستم
------------------------------------------------------------------

با چشماني که
از اشک و شوق مي درخشيد.....کودک
شمع اميد را برداشت و بقيهَ شمع ها را روشن کرد
------------------------------------------------------------------

نور اميد هرگز
نبايد از زندگي شما محو
شود
------------------------------------------------------------------

هر يک از ما
در اين صورت مي توانيم
اميد،ايمان،آرامش و عشق را در خود
زنده نگه داريم
------------------------------------------------------------------

روز زيبايي را برايتان آرزو دارم
Fariba
